تبلیغات
محرم در اسارت
 

 

با اینكه خودشان اسیر بودند، برای زیباترین سواران تشنه عزاداری می‌كردند و برای مسافران راه بی‌پایان شام و آن اسیران كوچك بر سر و سینه می‌زدند.

این كتاب نوشته بچه‌های خوش اخلاقی است كه پشت دیوارهای سیمانی اردوگاه‌های عراق دل به دریای آن نیم روز گفته می‌زدند تا زیبایی ایمان را به رخ كسانی بكشند كه دل‌های‌شان با سیاهی دنیا رنگ خورده بود. سوغاتی از ادب و دلدادگی از دنیایی كه همه پنجره‌هایش رو به دیوار باز می‌شد.

 

ابراهیم ایجادی: یكی دو هفته مانده به ماه محرم فرماندهان اردوگاه، ارشدها را می‌خواستند و با توپ و تشر آنها را تهدید می‌كردند كه به افرادتان بگویید عزاداری نباید بكنند.

تهدید و هارت و پورت عراقی‌ها چه بود و چه نبود، عشق به امام حسین علیه‌السلام  با خون و گوشت و پوست آزاده‌ها عجین شده بود و ما نیز از هفته‌ها قبل از رسیدن محرم خود را آماده می‌كردیم، مداح‌ها تعیین می‌شدند، شعرا نوحه‌های مذهبی می‌سرودند و با دقت و مراقبت، مراسم نوحه‌خوانی و سینه‌زنی انجام می‌شد. برای تزیین آسایشگاه‌ها پتوهای سیاه رنگ انتخاب و با صابون روی آنها «السلام علیك یا اباعبدالله» نوشته می‌شد.

یكسال عراقی‌ها طبق عادت هرساله‌شان روز هفتم و هشتم محرم به همه آمپول‌هایی تزریق می‌كردند تا ایرانی‌ها نتوانند روزهای تاسوعا و عاشورا عزاداری كنند. این كار شیطانی‌شان هر سال خوب نتیجه می‌داد و بچه‌ها چنان تب می‌كردند كه تا چند روز درجا می‌افتادند.

آن سال وقتی عزادارها به آسایشگاه ما آمدند، همه بچه‌ها به حضرت علی اصغر متوسل شدند و نجات خود را از آن دردانه كوچك امام حسین خواستند. قلب پاك بچه‌ها و نام پربركت آن طفل چنان اثر معجزه‌آسایی داشت كه هیچ كدام از بچه‌ها به جز یكی دو نفر كه بیماری كم‌خونی داشتند تب نكردند. عراقی‌ها كه می‌دانستند آمپول‌ها كار خودشان را خواهد كرد دیگر به سراغ آسایشگاه ما نیامدند و ما با خیال راحت، آن شب چراغ عزاداری حضرت حسین(ع) را روشن كردیم.

رضا امیرسرداری:

1- شب هنگام، بعد از گرفتن آمار ناگهان در آسایشگاه باز شد و نگهبان دستور داد كه بیرون برویم. همه اسرا در محوطه ایستاده بودند، ظاهراً نقیب جمال دستور داده بود همه نگهبان‌ها در آن ساعت سر پست خود باشند. خودش هم با ماشین سواری‌اش آمده بود كه حالا در محوطه اردوگاه پارك شده بود، رادیوی آن روشن بود و با بلندترین صدای ممكن ترانه پخش می‌شد. همه كه جمع شدند احسان (مسئول قسمت) جلو آمد. كاملاً‌ مست بود. یك دایره خالی وسط جمع اسرا ایجاد كرد و تلوتلو‌خوران شروع كرد به رقصیدن. آنها كه به او نزدیكتر بودند مجبور شدند بلند شوند. چون دست آنها را می‌گرفت و دور محوطه می‌چرخاند.

احسان مثل یك میمون گنده می‌چرخید و جست و خیز می‌كرد، نقیب جمال دست می‌زد و با صدای بلند می‌خندید و گهگاهی هم با موج رادیو ور‌می‌رفت و آن را روی امواج رادیوی كشورمان تنظیم می‌كرد و بلافاصله به موج اول برمی‌گشت و صدای خواننده زن در محوطه طنین می‌انداخت ... آن شب، شب عاشورا بود.

2- چند روز قبل از فرارسیدن ایام محرم نگهبان‌ها پیامی از اسرا دریافت كردند كه «ما قصد داریم در این ایام عزاداری كنیم. به فرمانده اردوگاه اطلاع دهید!» آنها خیلی سریع عكس‌العمل نشان دادند و شدیداً مخالفت كردند، اما دوباره همان پیام را دریافت كردند. سرانجام مقدم حیناء در پاسخ اصرار اسرا سكوت كرد. او متوجه شده بود كه آنها در انجام تصمیم خود مصمم هستند و از طرفی عزاداری برای سیدالشهدا در ارتش عراق یك جرم مسلم به حساب می‌آمد. در واقع نه می‌توانست به بچه‌ها جواب رد بدهد و نه می‌توانست قانون منع عزاداری را زیرپا بگذارد.

برنامه‌ای تنظیم شده بود كه هشت شب اول عزاداری در آسایشگاه‌ها و روزهای تاسوعا و عاشورا در محوطه اردوگاه عزاداری می‌شد. اسرای هر استان، با در نظر داشتن سنت‌های خود، هیئت‌هایی تشكیل داده بودند كه می‌توانستند نوبتی در محل تعیین شده عزاداری كنند. همین طور، با قرعه‌كشی، استان‌ها به نوبت جهت میزبانی عزاداران انتخاب شدند. شكری كه طی ماه‌ها با استفاده از حقوق اندك ماهانه تهیه شده بود حال باید به مصرف شربت جهت پذیرایی از عزاداران می‌رسید.

نصرالله قره‌داغی: شب عاشورا یكی از بچه‌ها گفت: «یك تابلو برای فردا می‌خواهیم كه پرچم داشته باشیم.» بچه‌ها پیراهن‌های سفید را به یكدیگر دوختند و بلافاصله چند خیمه و صحنه عاشورا روی آن‌ها كشیدند. كار تا آخر شب ادامه داشت. صبح هر كس آن را می‌دید به گریه می‌افتاد.

مصطفی عطوفت: محرم سال 64 شروع به سینه‌زنی و عزاداری كرده بودیم كه عراقی‌ها وارد شدند و گفتند: «چرا عزاداری می‌كنید؟ امام حسین عرب بود، ما هم عرب هستیم. او از ما بود و ما هم از او. خودمان او را كشتیم و اگر لازم باشد، خودمان برایش عزاداری می‌كنیم! شما زرتشتی‌ها چه كاره‌اید؟ به شما چه مربوط است كه سینه می‌زنید؟ كاری نكنید كه این اردوگاه را یك كربلای دیگر كنیم.»

محمدعلی زردبانی: بعد از آن شب كه برای عزاداری سیدالشهدا در آسایشگاه وسوسه‌ای به پا شده بود، سرگرد محمودی به اتاق‌ها آمد، اتاق به اتاق سردسته‌های عزاداری را شناسایی كرد و حدوداً پنجاه نفر را جدا كرد. پاهای آنها را به چوب بست و دو سرباز دو طرف چوب فلك را گرفته بودند. سربازان با كابل به كف پای بچه‌ها می‌زدند. محمودی با خنده و تمسخر شعر می‌خواند و با هر بیت چند ضربه می‌زد و با تمسخر نوحه‌سرایی می‌كرد.

ناخن پای هر پنجاه نفر افتاده بود. روز بعد بچه‌ها برای دستشویی و حمام رفتن بغلشان می‌كردند، قادر به راه رفتن نبودند.

نصرالله كبابیان: روز عاشورا اسرا، دسته دسته به آسایشگاه‌ها سرمی‌زدند و عزاداری می‌كردند، به یاد ایران كه دسته‌ها از این هیئت به آن هیئت می‌رفتیم. یكی از نگهبان‌ها به بچه‌ها گفت: «عزاداری شما حالاست و سینه‌زنی ما بعداً»!

فهمیدیم كه بعد از عاشورا كتك مفصلی در انتظارمان است؛ اما بچه‌ها، پیه تمام این دردها و كتك‌ها را به تن مالیده بودند.

فرزاد دلیریان: نوحه‌ها و مرثیه‌هایی كه شب‌های محرم خوانده بودیم ورد زبان سربازان نگهبان شده تا آنجا كه یكی از آنها هنگام ورود به حمایه (محل نگهبان‌های قاطع) غافل از اینكه فرمانده اردوگاه در آنجا نشسته است، با صدای بلند فریاد «یا حسین یا حسین نورعینی یا حسین» را سرمی‌دهد. فرمانده اردوگاه نیز بسیار خشمگین می‌شود و دستور توبیخ و شش ماه اضافه خدمت وی را صادر می‌كند.

احمد اسماعیلیان: سال اول كه هنوز جو آسایشگاه را به دست نیاورده بودیم، بی‌گدار به آب نزدیم و آهسته و آرام برای اباعبدالله عزاداری كردیم. در دسته‌های پنج یا شش نفره كنار هم می‌نشستیم، یكی آرام مداحی می‌كرد و دیگران آهسته سینه می‌زدند و اشك می‌ریختند. وقتی برای قدم زدن به حیاط می‌رفتیم، آنها كه صدای خوبی داشتند آرام نوحه‌ای را زمزمه می‌كردند و ما هم در حین قدم زدن برای امام حسین علیه‌السلام عزاداری می‌كردیم.

سال بعد در آسایشگاه نوحه را با صدای بلند همه با هم می‌خواندیم و عراقی‌ها نتوانستند كسی را به‌عنوان نوحه‌خوان دستگیر كنند. عراقی‌ها كه دركی از فلسفه عزاداری نداشتند، ساده‌لوحانه به ما می‌گفتند: «شما خودتان اسیرید، چكار به امام حسین دارید؟»

بهمن نوظهور: یك روز به تاسوعا و عاشورا مانده به آسایشگاه‌ها می‌آمدند. دكترشان مایعی را به بازوهایمان تزریق می‌كرد كه دو ساعت بعد منگ و گیج می‌شدیم و تب می‌كردیم. حال و حوصله كاری را نداشتیم و فقط می‌خواستیم یك گوشه بیفتیم و بخوابیم. جای سوزن باد می‌كرد و دردناك می‌شد. سرمان از درد می‌خواست بتركد. مایع آن سرنگ هرچه بود همه‌مان را سه روزی بی‌حال می‌كرد. قدرت راندن یك مگس هم نداشتیم. عراقی‌ها می‌دانستند عاشق امام حسین(ع) هستیم و می‌ترسیدند روزهای تاسوعا و عاشورا شلوغ كنیم.

بیژن ابراهیمی: ناگهان صدای شكستن شیشه به گوش رسید. عراقی‌ها را پشت پنجره دیدیم. سینه‌زنی قطع شد و عراقی‌ها داخل شدند و گفتند: «چرا مرگ بر صدام می‌گفتید؟» مسئول آسایشگاه جا خورد و گفت: «نه والله، اینها برای امام حسین عزاداری می‌كردند.» گفتند: «نه، ما شنیدیم شما می‌گفتید مرگ بر صدام» فهمیدیم كه دنبال بهانه‌اند. سربازهایی كه چوب و لوله و كابل در دست داشتند وارد شدند و آنها هركسی را كه سینه‌اش قرمز شده بود، به سوی ته آسایشگاه هل می‌دادند و شروع به زدن می‌كردند و اگر چوبشان می‌شكست با مشت و لگد به جانشان می‌افتادند.

عبدالله ناطقی: در ایام محرم هر روز چند نگهبان انتخاب می‌كردیم تا مراقب رفت و آمد نظامیان عراقی باشند و سپس به صورت مخفیانه و آرام یكی از برادران نوحه می‌خواند و ما در غم مولایمان دم می‌گرفتیم، بر سینه می‌زدیم و اشك می‌ریختیم. شبی از همین شب‌ها در حال عزاداری ناگهان سرهنگ عراقی كه رئیس محاكمات اردوگاه بود، وارد آسایشگاه شد. از دیدن‌ ما در وضعیت سوگواری قدری در هم رفت و گفت: ما شیعه‌ها بیست سال است در عراق از وقتی كه حكومت صدام آمده است نتوانسته‌ایم عزاداری كنیم، آن وقت شما با چه جرأتی عزاداری می‌كنید؟


منبع:http://old.ido.ir/a.aspx?a=1386081301

این حسین کیست که عالم همه دیوانه ی اوست

این چه شمعی ست که جانها همه پروانه ی اوست



طبقه بندی: اهل بیت علیه السلام، دین ومذهب،