تبلیغات
وصیتنامه شهید رضا نادری


- طلایه­ دار مرصاد


روز میلاد امام رضا(ع) به دنیا آمد. مادر، قبل از تولد دیده بود كه حضرات معصومین بالای سرش آمده­اند و مژده تولد این نوزاد را به او داده­اند. برای همین بسیار این پسر را دوست داشت.

در مدرسه جزو نوابغ بود. در تحصیل و تهذیب و ورزش از همه جلوتر بود.

در جبهه نیز كارهای او فوق­العاده بود. بچه­های اطلاعات عملیات این موضوع را به خوبی تأیید می­كنند. طرح­های او در شلمچه بسیار عجیب بود. دشمن را گمراه می­كرد و...

در عملیات مرصاد كاری كرد كه تحسین شهید صیاد را نیز در برداشت. شهید رضانادری اولین كسی بود كه تنگه مرصاد را بست و منافقین كوردل را غافلگیر كرد. از همان نقطه هم به سوی آسمان پرواز نمود.

دلنوشته­های او شاهكار ادبی است. وصیت­نامه و متن­های او بسیار زیباست. آخرین متن خود را برای عید قربان 67 نوشت! همان روزی كه قربانی حضرت حق شد.

دید رضا به جبهه بسیار دقیق و زیباست. او برای رسیدن به جهاد سختی­های زیادی كشید. خانواده مخالف حضور او در جبهه بودند و...

بسمه تعالی

به نام خدای محمد(ص) و دینش، علی(ع) و ولایتش، حسین(ع) و خونش و مهدی(عج) و نایبش،

ستایش ایزد یکتا را که نامش موجب شور و حال مومنان است و ذکرش امید زندگانی ذاکران.

همان که در محضر وجود اقدسش عاشقانی پاکباز پرورش یافت که تراوش عشق خود را آمیخته با خون خویش به حضور رب العالمین تقدیم می­کنند.

عاشقانی که آتش عشق او را در سینه پنهان داشتند و مرغان زندانی در قفس بودند که در آرزوی گشایش زندان تن، شبها در دل تاریکی، جبین حقارت وعبودیت خود را بر خاک سائیدند و اشک روان خود را در سجده­گاه عشق جاری کردند.

آنان بِسان پروانه­گانی به گرد شمعِ رُخ یار از شب تا به سحر آنقدر چرخیدند تا اینکه پَر و بال­شان طعمه حریق شمع جانانه گشت. و زندان و حجاب تن را دریده و مرغ جانشان را به عروجی ملکوتی به پرواز درآوردند و به شهادت که فخر اولیاست دست یافتند.

نائل شدن به این مقام که از اوج کمالات است هدف والای آفرینش و نهایت زجر و مشقت­هایی است که در راهِ یار بر عاشقِ زار وارد می­شود.

الها، اگر عشق این است و اگر عشق تنها مختص به وجود اقدس توست، پس این از خدا بی­خبران که به همه چیز به غیر تو عشق بسته­اند چه می­گویند؟!

و اگر مرگ به بهترین وجه خود، شهادت با جامه خونین است پس مردن در بستر خواب در روزگار شهادت فاجعه بسیار دردناکی است.

و اگر دنیا محل آزمایش و شناخته شدن مدعیان واقعی اسلام از بین منافقانِ به ظاهر مسلمان است، پس طالبان آن، که به این متاع اندک دنیا دل خوش کرده­اند چه توشه­ای برای آخرت خود مهیا ساخته­اند.

و اگر ولی­فقیه برای احیاء دین و قرآن در روزگاری که دنیای کفر در برابر تمام اسلام قد علم کرده، تکلیف جهاد را از اهم واجبات و عبادات برمی­شمارد پس این تکلیف نشناسها که جان خود و فرزندان و عیال خود را از اسلام عزیزتر دانسته و تکلیف خود را بسان کوفیان بر طبق مرادشان، خود تعیین می­سازند چه امیدی به آخرت نیکو در جوار حق تعالی و ائمه هدی دارند؟!

و اگر جهاد بهترین تفریح و سرگرمی مؤمن است پس گردشهای شهوت­آمیز جوانان غافل، که با لباسهای رنگارنگ و موهای آن­چنانی و قیافه­های مُضحک در خیابانهای شهر، عُمر خود را به بطالت می­گذرانند چیست!؟

و اگر این اشخاص بی­تفاوت انسانند پس فرق آنان با بهائم که جز خورد و خوراک در ادراک خود چیز دیگر ندارند چیست؟!

و اگر انسان واقعی را در جبهه می­توان یافت پس در لاک فرورفتگانِ جان دوست، در دیار غم و تاریکی چه امیدی به روشنایی و فجر دارند؟!

واگر خون عزیزترین فرزندان این مرز و بوم مسئولیت­های سنگین بر دوش یکایک افراد جامعه می­گذارد پس تمسخر جبهه و بسیجیان که اصل دین و اسلام هستند و احساس نکردن اندکی مسئولیت از طرف قشر به اصطلاح متفکر چیست؟!

آیا کمی به خود نگرش و تعمق نموده­اند که دراین بیشه دلیران، سر بار و زالویی بیش نیستند که جز مکیدن خون اجتماع، بها و ارزشی دیگر نمی­توان برای آنان قرار داد.

الهی، هر آنکه را که بخواهی به راه­آوری طعم شیرین حضور در جبهه را به او چشانی و او را عاشق و شیدای سرزمین خون و لاله­های پرپر سازی.

و کسی که در این دیار معنی چگونه زیستن، عبادت، اخلاص، ایثار، استقامت، شجاعت و تمامی تبلورهای شرف و مردانگی را دانست ساکن همیشگی جبهه می­شود.

و بیرون آمدن از فضای عطرآگین جبهه را به معنای افتادن در زندان و غنودن در زیر سایه بلند کاخ شیطان درون و فناشدن در منجلاب ناپاک دنیا می­داند.

بی­خبران از این خوانِ رحمت حق تعالی از جبهه به عنوان فناشدن و بدبختی یاد می­کنند و گریزان از جبهه به سان موش­های بُزدل در سوراخ­ها خزیده و بی­بهره شدن خود از چشمه­های معرفت و عشق را به حساب زندگی شخصی خود در بین مردم دانسته حال آنکه کجایند تا ببینند که زندگی هرچه هست اینجاست!

برچهرهِ گرفته و غمین بسیجیان در شهرها منگرید که داغ یاران سفر کرده­شان از طرفی و غم دنیاپرستان بی­تفاوتِ شهرها در قبال خون یارانشان از طرف دیگر سیمای­شان را درهم کشانده.

وقت مسرت و سرمستی شیران بسیجی به هنگام جهاد است. آنجا که به وصال دلدارشان نزدیک­اند. آنجا که می­دانند در مسیر شط خون یارانشان در حرکتند.

براستی­که بسیجیان شیران و سلحشوران جبهه­اند و مظلومان و گمنامان شهرها.

بخدا قسم این دنیا با تمام ظواهر فریبنده­اش برای عاشقان بسیجی به سان قفسی است که دیگر طاقت ماندن در آن را ندارند.

و چشم امیدشان به گشودن درب زندان قفس دوخته گشته تا اینکه روزی روی دلدار و حبیب خود را ببینند و در آغوشش پر بگشایند.

فارغ دلان را آوَرَد عشرت پرستی سوی شهر دیوانه عشق تو را غم سوی صحرا می­برد

رضانادری 28/8/66 قبل از عملیات نصر 8

آخرین وصیت­نامه شهید نادری:

بسم الله الرحمن الرحیم

پروردگارا، نمی دانم چه شده است! قلب خود راسیاه می­بینم و چشم خود را خشك از اشك.

می‌خواهم ناله وافغان خود را بلند كنم و دل را آینه معرفت و عشق نسبت به تو نمایم. اما در دل جز هوی و هوس وتاریكی چیز دیگری را مشاهده نمی‌كنم.

پروردگارا، در این چهارشنبه آخر سال، ناله وافغان یاران خدا را در دعای توسل می­شنوم به گریه­های آنها حسرت می‌خورم و به آن سجده­های اشك آلود خالصانه غبطه می­خورم.

خدایا نمی‌دانم چرا از این مناجات محرومم. وقتی نَفْس خود را به میز محاكمه می­كشانم از آینده و آخرت خود بیمناك می­شوم.

یك­سال دیگر نیز سپری شد و من جز اندوه و حسرت چیزی برای خود نیندوختم. هر كسی از ظن خویش یار و مونس من شد و از درون من نجست كه چه سگی در وجودم لانه كرده.

همه گمان واهی دررابطه با من دارند و تنها این منم كه از خودم خبر دارم و می­دانم كه اسیری هستم در بند شیطان. سگ نفس دائماً برمن حمله­ور می­شود.

الهی می­خواهم خوب شوم اما حریف خودم نمی­شوم. خدایا در این مكان مقد‌س و به این لحظات عزیز تو را به چهارده معصوم قسمت می­دهم كه به من توفیق دهی و از گناه دور گردانی.

و عبادت خالصانه و گریه و زاری به درگاهت در دل شب عنایت فرمایی و مرا از زمره مُخلصان درگاهت قراردهی.

پروردگارا، در ظلمات و تیرگی خود كابوسهای وحشتناك دارم. در دوزخ گرم و سوزان چیزهایی هستند كه بیم وترس را بر وجودم مستولی می­كنند.

كابوسهائی كه من با اعمال زشت خود بر نفس خویش روا داشتم. گناهان بی­شماری كه مرا از مقام والای انسانیت به اسفل­السافلین درجات سوق داده.

الهی: نمی­دانم چگونه عذر به درگاهت بیاورم. چگونه ترا بخوانم تا از من درگذری. من از روی جهل و نادانی بود كه به دام شیطان افتادم نه از روی كفر و سركشی.

مگر نه این بود كه بعد از هر گناهی ترا می­خواندم. تو را صدا كردم. تو خود گفتی كه اگر صد بار گناه كردی و صد بار هم توبه شكستی باز به نزد من آی.

پس ای معبود من اكنون با حالتی زار از گذشته رو به سویت كرده­ام. خدایا لطف و مرحمت تو نهایت ندارد. مانند دریائی است كه اگر بخواهی می­توانی با یك موج كل گناه وعصیان خلایق را پاك كنی.

الهی تو غنی هستی از مجازات ما و ما ضعیف در برابر عذابت. پس درگذر از گناه­ ما.

روزگارانی خود را می دیدم و تو را هیچ. من با تو بیگانه بودم، از سرغفلت و نادانی بر هر گناهی دامن زدم. حیوانی بودم پَست، گناه برمن عادت شده بود. روز و شام معصیت­ها نمودم.

تو را شكر می­گویم كه با همه این گناهان باز مرا مورد لطف خود قرار ­دادی و پرده عصمت و آبروی مرا حفظ نمودی.

خدایا از سر خجالت چه بگویم؟ چگونه شكر این نعمت تو را بجا آورم؟ روزها سپری شد و هر روز من از تو دورتر می­شدم تا زمانی كه انقلاب اسلامی شكل گرفت و حكومت عدل بر پا شد.

باشروع انقلاب در دل خود نوری را مشاهده كردم كه نغمه آستان ربوبیت تو را سر داده بود. این تحول روزها و شبها بر من بیشتر آشكار شد.

مرا به سوی تو می­كشید، در اندرون من حالات روحانی ریشه دوانده‌ بود. تا اینكه به من توفیق دادی كه پای به مكانی بگذارم كه همه‌اش نور و صفا و همه‌اش عشق بود.

و آن خاك گل­گون، جبهه نام داشت .كم كم در این بازارِ عشق و عاشقی واژه شهادت را درك كردم.

من دیگر از ژرفای زندگی پست دنیا و وابستگی­هایش بیرون آمده بودم. رابطه من با تو نزدیك و نزدیك­تر می­شد. تا اینكه مرا سخت عاشق خود كردی.

بارها درد عاشقی پوست وگوشت و استخوانم را در هم می­فشرد. من سرمست از این شور بارها به دیار جبهه پا نهادم. اما نمی­دانم كه پایان این ظلمات و تاریكی كی خواهد بود.

نمی­دانم چه زمان خورشید تابان شهادت تیرگی شب را كنار می­زند و سپیده‌ی آن، آسمانِ تارِ دلِ مرا روشن می­سازد.

 

بارالها، اگر چه كالایی ناچیز با خود به همراه دارم و در این بازار جان­فروشان ارزشی برای آن نمی­توان قائل شد. اما ای خدای من این متاع اندك را بپذیر، من با این عشق است كه زنده­ام، نفس می­كشم و...

در پس آینده­های نه چندان دور صحنه­های خونین شهادت را رقم می­زنم. ای فریادرس فریاد كنندگان و ای نهایت آمال دلباختگان، نظری فرما و ما را در این وادی بر بالین شهادت با جامه خونین بنشان.

چه شیرین است آن زمانی كه وعده دیدار حاصل شود. ومن با چهره­ای بشاش و بدنی خونین و قطعه قطعه شده به دیدارت بیایم.

الهی در آن لحظه دوست دارم كه فرصتی به من دهی!

الهی تو رحیمی، تو بخشنده­ای، تنها تو مولا و سرپرست منی. دوست دارم در آن لحظه فرصتی یابم تا رو به قبله كنم. سر به سجده گذارم و در حالت طاعت و بندگی، تو را برای چند بار دیگر بخوانم.

الهی العفو بگویم و مولای خود امام زمان(عج) را صدا بزنم. آنگاه شهادتین خود را بر زبان جاری سازم وسپس آزادانه وسبكبال به سویت پرواز كنم.

شاید از این طریق از جرم و گناه من بگذری و من با پاره كردن تمام غل و زنجیرهای گناه و معصیت به سویت آزادانه رجعت كنم و پای در سرای ربوبیت تو نهم.

سخنی با شما برادران و دوستان دارم. خصوصا عزیزانی كه در خط جبهه و جنگ هستند. دردلی است كه شاید بیشتر شهدای گرانقدر ما داشته­اند و آن درد، مظلومیت اسلام است.

برادران عزیز انتظاری كه از شما‌ست از سایرین نیست. انتظاری كه شهدا و امام از شما دارند جدای از عام مردم است. چرا كه شما همگی در جبهه بوده‌اید و مظلومیت اسلام و جنگ را در بعضی از مواقع مشاهده نموده ­اید

دیده­اید كه چگونه در بعضی از عملیات­ها به خاطر كمبود نیرو چه بر سر ما آمده! چطور حاصل دسترنج خون شهدا و رزمندگان درآخر كار به علت نبودن نیروی پشتیبانی بی­ثمر گشته و چقد‌ر شهید و مجروح و مفقودالاثر به خاطر همین مسئله در خاك لاله گون جبهه به جای مانده.

چقد‌‌‌‌‌‌ر خانواده­ها بی­سرپرست وچقدر انتظار فرزندان و همسران، پدران ومادران همسنگرهای شما به یأس مبدل گشته. برادران عزیز، چه شده است كه بعضی از ما به یك یا چند بار جبهه رفتن خود اكتفا كرده‌ایم.

و این مسئله كه ما وظیفه­مان را انجام داده­ایم مطرح كرده و دیگر پای در جبهه نمی­گذارید.

عزیزان من، مشكل برای این است كه ما نباید زندگی­مان را با جنگ تطبیق دهیم! یعنی فكر كنیم كه هر وقت بیكار هستیم باید به جبهه برویم، این طرز تفكر برای كسی كه امام دارد و می­خواهد براساس تكلیف زندگی كند اشتباه است.

چرا كه مقلد امام، از خود قدرت تصرفی در رابطه با امور زندگی ندارد. پس انسان باید ببیند كه جبهه چه وقت به او نیاز دارد. یعنی جنگ را با زندگی‌اش تطبیق دهد.

یعنی اگر درس بود، اگر مسئله‌ی ازدواج بود و اگر هزار كار مهم دنیوی د‌یگر بود وقتی كه به ما گفتند جبهه به شما نیاز دارد باید پشت پا به آنها زد .

آیا مسئله اسلام مهم­تر است یا درس و دیپلم! بخدا قسم كه در روز قیامت حساب امثال ما بسیار سخت خواهد بود.

اگر جوابی در برابر چهره غرق خون شهیدان خصوصاً رفقای شهیدمان در روز محشر دارید پس در شهرها بمانید واسلام وجبهه را بخاطر درس، بخاطر دانشگاه و... خالی بگذارید.

عزیزان من، جبهه­تان، دوستان و زندگی خودتان را تكلیفی پیش ببرید. یعنی اگر اعزام بودید بروید سپاه، تكلیف خودتان را از مسئولین سؤال كنید. مسائل و مشكلات خود را با آنان در میان بگذارید و ببینید چه جوابی به شما خواهند داد. اگر تكلیف شما این بود كه بمانید پس با خیال راحت در شهر به امورتان بپردازید.

اما اگر وظیفه شما جبهه رفتن بود و نرفتید و خدای نكرده جبهه با كمبود نیرو و مشكلاتی مواجه شد آنوقت وای بر ما كه به مصیبتی بزرگ گرفتار شده­ایم.

دیگر با چه رویی می­توانید پیكر پاك شهیدانتان را تشبیع كنید. بی­گمان باید جوابگوی فرزندان یتیم شهدا، آن هایی كه حتی چهره پدر خود را یكبار هم ندیده­اند باشید. و جواب آنها درس و زندگی و... نیست.

در پایان: بر روی قبرم این مطلب نوشته شود:

ای برادر، به كجا می­روی كمی درنگ كن آیا با كمی گریه و یك فاتحه خواندن تنها بر مزار من و امثال من، مسئولیتی را كه با رفتن خود بر دوش تو گذاشته‌ایم از یاد خواهی برد؟!

ما نظاره­ می­كنیم كه تو با این مسئولیت سنگین چه خواهی كرد. و اما مسئولیت ادامه دادن راه ماست و...

پیكر مرا در گلزار شهدای شاهرود در كنار دوستم علی كلباسی دفن كنید. اگر جنازه‌ام برنگشت مزار هر یك از شهدا مزار من است.

در نهایت از تمامی دوستانم حلالیت می­طلبم و امیدوارم كه هر بدی از طرف من به شما رسیده است را به بزرگی خود ببخشید. اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدً رسول الله رضانادری

 اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم