تبلیغات
خاطراتی ازشهدا و رعایت حق بیت المال1)

 

تا قِران آخر، پولها را گرفت!

شهید علی چیت سازیان


لیموشیرین ها، مثل چراغ می درخشیدند و خوردن و یا نخوردنشان برای مدافعان شهرِ خالی از سکنه ی سرپل ذهاب

معمّایی شده بود.



چند تا از بچه ها فتوا داده بودند که میوه های روی درختها داره خراب می شه، باید خوردشان و رفتند سر وقت لیمو شیرین ها!
خبر به علی آقا رسید. برافروخته شد و عصبانی، یقه ی سرگروه میوه چین ها را گرفت و گفت: «حق نداشتید دست به میوه ها ببرید!»
پکر و گرفته، رفت همدان، پیش استاد اخلاقش حاج آقا رضا فاضلیان.
حاج آقا گفته بود: «باید معادل میوه ای که خورده اند، پولش را پرداخت کنند.»
علی آقا هم تا قِران آخر، پول ها را گرفت و ریخت به صندوق مهاجرین جنگ تحمیلی.

 

راه کارِ حفظ بیت المال

شهید حسن شفیع زاده


هنگامی که در اوج پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی، درب پادگان ها بر روی مردم باز شد، شفیع زاده همراه تعدادی از جوانان و دانشجویان حزب اللهی تبریز برای جلوگیری از افتادن سلاحهای بیت المال به دست ضد انقلاب، بخشی از سلاح ها را جمع آوری و گروه مسلّحی را جهت دستگیری ضدانقلاب و ساواکیها سازماندهی کرد.
روزی شفیع زاده آمد و گفت: «برادران! از امروز کسی پوکه ی توپها را دور نیندازد.»
بعد از آن روز دقیقاً آمارگیری می کردند و در مقابل شلیک 10 گلوله باید 10 تا هم پوکه تحویل داده می شد. این کار شفیع زاده باعث شد که تمام یگانهای سپاه و ارتش که توپخانه داشتند پوکه ها را دور نریزند و از این طریق از به هدر رفتن امکانات عظیمی جلوگیری شد.

 

با ماشین شخصی می رویم!

شهید عباس کریمی


یک بار با ماشین سپاه به کاشان آمد. به او گفتم: «عباس صبح برویم قهرود. یک گوسفند دارم که می خواهم بکشم.»
قبول کرد. صبح حاضر شدیم و رفتیم دم در ایستادیم. گفت: «راه بیفتیم» و خودش رفت طرف خیابان. گفتم: «ماشین این جاست، تو کجا می روی؟»
گفت: «با ماشین بیت المال کجا بیایم؟ با ماشین شخصی می رویم.»

 

اسراف در مصرف گلوله

شهید علی تجلایی


علی آمد و همه ی ما را جمع کرد و با حال گرفته ای گفت: «من احساس می کنم که در این مانور در استفاده از مهمّات اسراف شده است. مثلاً می توانستیم از هزار گلوله استفاده کنیم در حالی که هزار و صد یا هزار و دویست گلوله مصرف شده است.»

آیا آن پیر زن راضی است؟

شهید سیّدمحمد صادق دشتی


«صادق» در جریان تخلیه ی یکی از مقرهای جهاد در سه راهی طلائیه، درس بزرگی به ما داد. او مشاهده کرد که پلیتی در داخل توالت افتاده و همه از کنار آن بی تفاوت می گذرند. در میان تعجّب همرزمانش به داخل توالت رفت، آن را درآورد و با خونسردی تمیز کرد و روی سایر پلیت ها گذاشت. گفت: «آیا آن پیرزنی که تخم مرغ هایش را جمع می کند و برای جبهه می فرستد راضی است من این پلیت را برندارم تا از آن استفاده ی دوباره ای بشود؟»


هواپیما را سالم به زمین نشاند

شهید عباس بابایی


«عباس» اصلاً دوست نداشت ضرر و زیانی به بیت المال بزند. به من می گفت: «دوست دارم در هواپیما و به هنگام عملیّات جنگی شهید شوم. امّا آرزویم این است که بتوانم هواپیمایم را با کمترین صدمات روی زمین بنشانم...» و چه خوب به آرزویش رسید. خودش شهید شد و هواپیمایش سالم به زمین نشست.
«عباس» در مورد بیت المال خیلی احتیاط می کرد و هرگز از وسایل و امکانات اداری در امور شخصی استفاده نمی کرد. در مسئولیت معاون عملیاتی فرماندهی نیروی هوایی چند ماشین در اختیارش بود. در آن اوایل ماشین شخصی نداشتیم، اگرچه برای رفتن به جایی، ساعت ها به انتظار تاکسی و اتوبوس وقت صرف می کردیم، اما هرگز راضی نبود از ماشین دولتی استفاده کنیم.


کشور نیازهای واجب تری دارد!

شهید حاج محمد حسین محمّدیان
تلاش برای درمان محمّد حسین ادامه پیدا می کند و او با روحیه ی عجیبی سرگرم زندگی می شود، شورای پزشکی معالج او در تهران به این نتیجه می رسند که برای ادامه ی درمان به کشور آلمان برود. دکتر معالج خودش با حاج حسین حرف می زند. حاجی از او می پرسد: «نتیجه ی رفتن به آلمان چیست؟»
دکتر می گوید: «فقط ممکن است کمی بیشتر زنده بمانید.»
محمدحسین می گوید: «اگر قرار است چند روز بیشتر زنده بمانم و چند گونی سیب زمینی بیشتر بخورم، راضی نیستم بیت المال را برای معالجه من خرج کنند. کشور در حال حاضر نیازهای واجب تری دارد.»

 

این حق کی بود؟

شهید باقر سلیمانی
یک روز رفتیم به طرف خط زبیدات با یک محموله ی مفصل تدارکاتی از آذوقه و تنقّلات. قلب تابستان بود. منطقه ی موسیان. تک و توک گلوله های خمپاره به زمین دوخته می شد، اما روز کاملاً بالا آمده بود و عراقی ها هم حال جنگیدن و سر به سر گذاشتن نداشتند. هوا هم به شدت گرم بود و زمین تو ظهر و عطش له له می زد و خوردن یک دانه از آن کمپوتهای نیمه خنک آدم را تا مرز بهشت می برد. همین طور که می رفتیم متوجّه موتورسواری شدم که از پشت سرمون می آید. چفیه اش را دور سر و صورتش پیچیده بود و از گرد و خاک ماشین ما حسابی در عذاب بود. ایستادیم تا از ما جلو بزند. به ما که رسید موتورش را نگه داشت، احوالپرسی مختصری کرد، می خواست حرکت کند که من کمپوتی را که از محموله برداشته بودم به طرفش، همراه با عذرخواهی، پرتاب کردم و اشاره کردم که هوا گرم است، نوش جان کنید. چند دقیقه بعد جلو سنگر تدارکات توقّف کردیم، بچه ها مشغول تخلیه ی محموله شدند. موتوسوار که تازه رسیده بود. موتورش را مقابل سنگر فرماندهی پارک کرد و به طرف ما آمد. کمپوت را داخل ماشین انداخت و در حالی که چفیه اش را جلوی صورت می گرفت گفت: «حمید! این حق کی بود که می خواستی به خورد ما بدی؟ هر وقت تقسیم کردید و به همه رسید ما هم در خدمتیم!»
من چیزی نگفتم فقط نگاهی به باقر کردم و در حالی که سرم را به نشانی تصدیق شاید هم تحیّر تکان می دادم، پر چفیه ام را از روی پیشانی ام عبور دادم اما همه ی عرقم از گرمای ظهر نبود!

 

کناره های نان را می خورد!

شهید علی یغمایی


علی آقا از نصیحت مستقیم پرهیز داشت. سعی می کرد تذکّراتش را با رفتار خود توأم کند تا دیگران متوجّه خطای خود شوند. مردم، بهترین و با کیفیت ترین نان را برای جبهه پخت می کردند و ارسال می نمودند. بعضی از رزمنده ها در صرف این نان ها زیاده روی و حتّی اسراف می کردند. حتّی عده ای میانه ی نان ها را می خوردند و کناره هایش را دور می انداختند. علی آقا که متوجّه این کار شده بود، موقع صرف غذا، فقط از کناره های نان تناول می کرد. تکرار این عمل علی آقا باعث شد متوجّه رفتار اشتباهمان بشویم.

 

از بیرون شام خرید!

شهید هادی شهابیان


رفته بودیم خوابگاه هادی آقا مهمانی. دانشجوها آن شب، شام، مرغ داشتند با تعجب متوجّه شدیم حق نداریم به غذا دست بزنیم. گرسنه بودیم و حسابی در عذاب.
ناگهان هادی آقا از اتاق بیرون رفت. وقتی آمد، قابلمه ای در دست داشت. آن شب کسی نفهمید که هادی آقا برای شام، از بیرون مرغ خریده، راضی نشده بود ما از بیت المال و سهمیه ی دانشجوها استفاده کنیم. موقع خواب هم پتوی خودش را به ما داد.


هنوز قابل استفاده است!

شهید مهدی جعفریان


نگاهم به پوتین هایش افتاد. مدّت ها بود که همان ها را به پا داشت.
- «آقا مهدی! چرا پویتن های به این کهنگی می پوشی؟»
- «تا زمانی که مقدور باشه، از این پوتین ها استفاده می کنم. این از اموال دولته و بیت المال محسوب می شه. باید در جبهه، نهایت استفاده را از آنها کرد.»
مدتی بعد متوجّه شدم هنوز هم همان پوتین ها را به پا دارد. با این که فرمانده بود، از گرفتن پوتین نو و تازه خودداری می کرد و همان پوتین ها مستعمل را به پا می کرد.
هر چند این اواخر، پوتین ها پاره و کهنه شده بودند ولی در پای ایشان جلوه و جلای خاصی داشتند.
وارد سنگر شد. سفره پهن بود و پر از نان. بچه ها در حال صرف غذا بودند. همه ما را از نظر گذراند. دست و پایمان را جمع کردیم. نگاهی به سفره انداخت و مجدداً ما را نگاه کرد.
- «چرا اسراف می کنید؟ به اندازه ی مصرفتان نان بگیرید! چرا نان اضافه تو سفره است؟ اضافه ها را چی کار می کنید؟ آنها را داخل ظرف آشغال می ریزید؟ هر کدام از شما به اندازه ی یک کف دست نان اسراف کند، می دانید چقدر خسارت به جبهه و اموال بیت المال وارد می شود؟ شما در قبال نانی که می خورید، مسئوولید! هنوز یک لقمه مانده که سیر بشید، بکشید عقب و...»
خیلی جدی حرف هایش را زد و رفت. مات و مبهوت به همدیگر و نان های سفره نگاه کردیم.
تابستان بود و هوا خیلی گرم. روزها با هم می رفتیم گوسفند چرانی! گوسفندهای همسایه را هم به چرا می بردیم. روزی تشنه شده بودم. شیر چند تا گوسفند را دوشیدم و خوردم. مهدی را هم به نوشیدن شیر دعوت کردم. امّا نیامد.
- «مهدی جان! تو چرا شیر نمی خوری؟»
- «گوسفندای ما که شیر نمی دن. من از شیر گوسفندای همسایه هم استفاده نمی کنم.» با این که آن زمان دوازده سال بیشتر نداشت، تا این اندازه نسبت به حلال و حرام مقید بود.

 

منبع:http://ar.rasekhoon.net/




طبقه بندی: زندگینامه شهدا، دین ومذهب، شهدا،